حکایت

حکایت

نوشته های منی که تمام شده ام

Sunday, April 17, 2005

عاشقانه ای از برشت

روزی از روزهای سپتامبر در پرتو ماه آبی
آرام زیر آلوبن جوان
او را
عشق خاموش رنگ پریده را
چون رویایی شیرین در بر گرفتم
و بالای سرمان در اسمان زیبای تابستان
ابری بود که دیری به آن نگریستم
بس سپید بود و دور
و همین که بار دیگر به بالا نگریستم
رفته بود.
از آن روز،ماه ها
شناور بر آمده اند و آرام فرو شده اند
آلوبن ها را از جا کنده اند
و تو از من می پرسی،چه بر سر آن عشق آمد؟
به تو می گویم:به یاد نمی آورم
و یقینآ می دانم مرادت از این چی ست.
حتی چهره اش را هیچ به یاد ندارم
فقط این را می دانم:بوسیدمش.
و آن بوسه را نیز خیلی پیش تر از یاد می بردم
اگر آن ابر آن جا نمی بود.
هنوز این را می دانم و همیشه
در خاطرم خواهد ماند
که بس سپید بود و از آن بالا می آمد.
شاید آلوبنان هنوز هم بشکوفند
و آن زن شاید حالا هفتمین فرزندش را زاده باشد،
اما آن ابر فقط چند دقیقه ای شکفت و
چون بار دیگر به بالا نگریستم
با باد رفته بود.

0 نظر || نوشته شده توسط حامد  || 2:32 AM


0 Comments:

Post a Comment